آشنایی با فرهنگ کره در bluerose

 bluerose

bluerose

 

فرهنگ کره جنوبی قدمتی ۵۰۰۰ ساله دارد. اگر این فرهنگ را بشناسید و به آن احترام بگذارید، از سفر خود در  تور کره جنوبی  لذت بیشتری خواهید برد.

این کشور در شرق آسیا و نیمه‌ی جنوبی شبه جزیره‌ی کره قرار گرفته و با دریای شرق و دریای زرد هم‌جوار است. آداب و رسوم جایگاه بسیار مهمی در این کشور دارد، پس چه بهتر که با فرهنگ و سنت‌های محلی این کشور بیشتر آشنا شوید.

از مردم محافظه‌کار و خوش برخورد این کشور شاهد رفتارهایی خواهید بود که از نظر شما ممکن است بی‌احترامی تلقی شود اما در واقع بخشی از فرهنگ مردم کره به حساب می‌آید. مثلاً آنها عادت ندارند از کسی‌که در را برای آنها باز نگه داشته، تشکر کنند یا اگر به کسی تنه بزنند از او عذرخواهی نمی‌کنند.

 

کره کشور پرجمعیتی است و به واسطه تعداد کم دره‌ها و دشت‌هایی که در میان کوه‌های سنگی قرار گرفته، فضای ساخت و ساز کم بوده و در نتیجه جمعیت زیادی در فضاهایی کوچک زندگی می‌کنند. همین موضوع باعث شده برای سوار شدن به اتوبوس، آسانسور و غیره همدیگر را هول دهند. پس چنانچه این اتفاق برای شما هم افتاد به خود زحمت عذرخواهی ندهید.

آداب غذا خوردن مردم کره جنوبی درbluerose

غذا خوردن بخش مهمی از فرهنگ کره محسوب می‌شود و از آن برای شروع یک رابطه استفاده می‌کنند. هنگام غذا خوردن باید صبر کنید تا بزرگتر مجلس شروع کند. معمولاً در رستوران‌ها می‌بینید که مردم با صدای بلند حرف می‌زنند که این خود نشانه‌ی شاد بودن و لذت آنها از غذاهای خوشمزه است. هورت کشیدن نودل خیلی عادی است و نشان می‌دهد که شما از غذای خود لذت برده و از دست‌پخت آشپز راضی هستید. اگر می‌خواهید پول هدیه بدهید آنرا در پاکت بگذارید و برای انعام دادن در رستوران هم ادب حکم می‌کند آن را لابلای پول تا شده بگذارید و بدون جلب توجه به گارسون بدهید. البته اگر در رستورانی علامت انعام ممنوع را دیدید، نباید به هیچ عنوان انعام بدهید.

معرفی افراد مشهور در سوئیس در رز آبی

 آشنایی با افراد مشهور در سوئیس همراه با رز ابی

افراد مشهور در سوئیس

كارل گوستاو یونگ ۲۶ ژوئیه ۱۸۷۵ در دهكده كوچكی به‌نام كسویل واقع در كناره دریاچه كنستانس در شمال‌شرقی سوئیس متولد شد. او بزرگترین و تنها بازمانده پسر خانواده‌ای روحانی بود. دو برادر بزرگ قبل از تولد وی در كودكی درگذشته بودند. گذشته از پدر، هشت تن از عموها و دایی‌های یونگ كشیش بودند. یونگ ۶ ماه بیش نداشت كه پدرش برای انجام مأموریتی به كلیسایی در لوفان واقع در كناره رود راین منتقل شد. در آن زمان بود كه مادر یونگ به اختلالات روانی دچار شد، تا آنجا كه او را برای چند ماه در بیمارستانی بستری كرده و سرپرستی یونگ را به عمه و ندیمه فامیلی سپردند. در آنجا بود كه او برای اولین‌بار مناظر شكوهمند و پرعظمت آلپ را از فراز قلمرو كشیشان مشاهده كرد. كوه‌ها، دریاچه‌ها و رودخانه‌ها تأثیر عمیقی در كودكی یونگ داشته‌اند تا آنجا كه در ادامه زندگی همیشه خود را به طبیعت نزدیك نگاه داشت.
 
از آنجا كه خواهر كوچك او، تا زمانی كه یونگ ۹ ساله شد به دنیا نیامده بود، او اغلب با خودش بازی می‌كرد و ساعت‌ها را صرف اختراع و ابداع بازی‌های مختلف برای خودش می‌كرد. او به هیچ‌وجه تاب تحمل انتقاد و یا نگاه غریبه‌ها را نداشت و بسیار آزرده می‌شد اگر كسی هنگام بازی مزاحمش می‌شد. یونگ اساساً شخصیتی درون‌گرا داشت و تا پایان عمرش نیز این ویژگی را حفظ نمود. ازدواج والدین یونگ از ابتدا دارای اشكالاتی بود و او از هنگام كودكی به این مسئله واقف بود و از این‌كه پدر و مادرش در دو اطاق جداگانه می‌خوابیدند تعجب می‌كرد. یونگ از ابتدا شریك اتاق خواب پدر بود.
 
پدر یونگ اغلب‌اوقات عصبانی و كج‌خلق بود و مادر او هم از اختلالات روانی و افسردگی رنج می‌برد. زمانی كه این وضعیت از قدرت تحمل او خارج شد، به اتاق كوچك زیر شیروانی خانه پناه برد. در این اتاقك، یونگ از افراد مشهور در سوئیس همدم و همراهی داشت كه او را تسلّی می‌داد. این همدم مجسمه‌ای بود كه او خودش تراشیده بود.

 

هنگامی كه یونگ ۱۱ ساله شد، او را از مدرسه محقر دهكده به دبستان بزرگی در شهر بازل انتقال دادند. در آنجا با اشخاصی از طبقات ثروتمند روبه‌رو شد. این پسران دولتمند از گذراندن تعطیلاتشان در كوه‌های آلپ، دریاچه زوریخ و دیگر مناطقی صحبت می‌كردند كه یونگ شدیداً اشتیاق دیدنشان را داشت. در آنجا او به شدت به همكلاسی‌هایش حسد می‌ورزید و احساس شفقت و دلسوزی تازه‌ای به پدر فقیرش پیدا نمود.
 
دبستان بزودی برای وی به محل كسل‌كننده‌ای تبدیل شد. او از درس ریاضی متنفر بود و هنگامی كه دچار حمله‌های غشی شد، از ورزش نیز معاف شد. هنگامی كه حمله‌های عصبی در او شدت پیدا كرد یونگ توانست بجای تحصیل در مدرسه به چیزهایی كه بیشتر برایش لذت‌بخش بود بپردازد، یعنی مطالعه و نیز كاوش در طبیعت، دنیای درختان، سنگ‌ها و كتابخانه پدرش. تا این‌كه یك‌روز تصادفاً صدای پدرش را شنید كه به‌شدت از بیماری پسرش و این‌كه درآمد ناچیزش برای معالجه او كافی نیست، ابراز نگرانی می‌كرد. با شنیدن این حرف‌ها یونگ بهت زده شد. حقیقت تلخ ناگهان به‌صورت او كوبیده شده بود. از همان لحظه بیماری او ناپدید شده و دیگر هرگز بازنگشت. رفتن به دبستان را این‌بار با جدیت ادامه داد و با كوشش و پشتكار به درس خواندن پرداخت. یونگ گفته است كه از همان لحظه و با این تجربه آموخت كه اختلال روانی و یا روان‌نژندی چگونه چیزیست.
 
از همان آغاز طفولیت یونگ سؤالاتی مربوط به مذهب و تابو (منع یا نهی مذهبی شده) داشت. هر چند مذهب تنها موضوعی نبود كه در افكار او ایجاد اغتشاش می‌كرد، ولیكن مهم‌ترین سدّی بود كه هرگونه ایجاد رابطه ذهنی با پدرش را واقعاً غیرممكن می‌كرد. یونگ دوران كودكی خود را به‌عنوان یك تنهایی تقریباً تحمل‌ناپذیر توصیف كرده است و در كتاب «خاطرات، خواب‌ها و رؤیاها و بازتاب اندیشه‌ها» می‌گوید: «بدین‌گونه الگوی رابطه من با دنیای خارج از همان زمان تعیین شده بود، لذا امروز من به همان اندازه منزوی هستم، كه در آن موقع بودم».
 
یونگ در سراسر دوران بلوغ و جوانی زندگیش در این ستیزه و ناسازگاری با مذهب سماجت و پافشاری می‌كرد. مباحثات او با پدرش درباره مذهب اكثراً به عدم‌رضایت دو طرف و مرافعه و دلخوری ختم می‌شد. پس از شانزده سالگی مسائل غامض مذهبی و معماهای غیرقابل‌حلّ او به مرور جای خود را به علائق دیگر دادند؛ بخصوص فلسفه و افكار فیلسوفان یونانی توجه یونگ را به خود جلب نمودند. بعدها شوپنهاور فیلسوف محبوب او شد. كسی كه بیش از دیگران با موضوعاتی چون رنج بردن، اغتشاش فكری، شور و اغراض، تزلزل و پلیدی سر و كار داشت.
 
در طيّ این دوره یونگ از شخصی كم‌حرف و بدگمان، به موجودی پرحرف تبدیل شد. او با چندین نفر طرح دوستی ریخت و برخی از افكار و عقاید خود را نزد دوستان جدید افشاء نمود؛ ولیكن نظرات او با تمسخر و خصومت دوستانش روبرو گردید. او مطالعات وسیعی داشت و بدین ترتیب معلوماتی كه آموخته بود برای دیگر دانش‌آموزان بیگانه و ناآشنا بود.
وقتی كه او درباره این مطالب برای همكلاسانش سخن می‌گفت، آنها قادر به فهم این مطالب نبودند و فكر می‌كردند او شیادی است كه این فرضیه‌ها زائیده ذهن خود اوست. بعضی از آموزگاران نیز او را متهم به سرقت آثار ادبی دیگران می‌كردند. یونگ یك‌بار دیگر احساس بیگانگی و عدم‌تجانس كرده، به دنیای خودش پناه برد. او مسلماً به هیچ‌وجه پسری معمولی نبود؛ همچنان‌كه مقرر بود بعدها مردی معمولی نباشد.


 

 

صفحه قبل 1 صفحه بعد
x تبلیغات